تبليغاتX
دلتنگی هایم

دلتنگی هایم

رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي !

رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي

تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري 

و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم
!
من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدن را

کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم
!
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 

کاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد ...
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنها کسي بودم که
....
قصه به پايان رسيد و من هنوز در اين خيالم که چرا اين چنين شد!!!

و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟
!!
که چرا تو از راه رسيدي ودلیل تک تک اين ترانه ها شدي ؟
!!
ترانه ها يي که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگي ام را باور نکردي ! نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود
!
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي
!
اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود
!
به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد
!
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم
!
به حرمت بوسه هايمان !  نه
!
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي . . .  !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:59  توسط ترانه  | 

 

خواهش میکنم به من بگو حالت چه طور است؟

دلم برایت تنگ شده است آیا دل تو برایم تنگ شده است؟

دلیلی ندارت که بهت بگویم دلتنگتم

هر روز عشقم به تو بیشتر میشود

خوب میدانی که حتی اگر از من دور باشی

قلبم به همراه توست

به من بگو دوری از من برایت چگونه گذشت؟

هنوز کنار در خانه ام نشسته ایی و انتظارم را میکشی

ویا اینکه هنگامی که در خانه ام به رویت بسته شد

قلب تو نیز با کلیدش قفل شد

به سوی تو برخواهم گشت

من برای دیدن کسایی که دوستشان دارم دیر نخواهم کرد

نمیتوانم برایت تعریف کنم که دوریت چه به روزگارم آورد

تو در تمام قلب و وجود من حک شده ایی

تو هر روز در بین چشمانم زنده میشوی

هروقت دلتنگت میشوم احساس میکنم که

مانند دختر بچه ایی هستم که به دنبالت میدوم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:57  توسط ترانه  | 

 

 

آه از سالهایی که گذشت و من همیشه در فکر او بودم

این من بودم که او را در اعماق قلب خود جای دادم

در حالیکه قلب او حتی برای یک روز نیز دلتنگ من نشد

چه شب هایی که بدون او به صبح رساندم

و او هرگز خبر از این شبآه از عشق و رنج هایی که به خاطر عشق وجود می آیند زنده داری های من ندارد

شب هایی که او با خیالی آسوده به خواب فرو می رود

در حالیکه خواب برای چشمان من همچون میوه ممنوعه می باشد

ای عشق اندکی مهر به قلب او ببخش و به یاد او بیاور که ما روزگاری در کنار هم بودیم

پس چرا اینگونه من را رها می کند

یک روز دوری از او همچون سالی برای من سپری می شود

دلم بسیار برای او و چشمانش تنگ شده است

برو

برو ای عشق و به او بگو که معشوق در انتظار او می باشد

ای اشتیاق و دلتنگی به سراغ او بروید و به او بگویید که دوری از او چه بر سر من آورده است

تمام دردها را برای او بازگو کنید

تمام رنجی که سراسر وجودم را فرا گرفته است

شاید هم من دیگر فراموش شده ام

سخت است که بخواهم اینگونه به سادگی از تمام دلتنگی و شور و اشتیاقی که در قلبم وجود دارد بگذرم

او عشق من و نور چشمان من است

هر چقدر که جدایی از او به درازا بکشد

 آپلود عکس

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:54  توسط ترانه  | 

 

نمیدانم به انتظار چه نشسته ام

به انتظار معجزه ای آسمانی ؟

شب یلدا یی ام آغاز میشود

حافظ هم امشب از من میگریزد

غزلی ندارد تا بتواند دردم را تسکینی بخشد

سکوتی عمیق و کشنده

امشب شب یلدا ی من است

و میدانم امشب چه شب یلدا یی ست برای تو ...

برای تو که یلدا ی زندگی ات را یافته ای

نمیدانم امشب در چه حالی

نمیدانم دلتنگی یا دلشاد

نمیدانم

نمیدانم .

اما میدانم که در قلبت امشب چه جشنی برپاست

شب شب توست

شب یلدا ی تو

بلندترین شب سال

و با ورود یلدا به زندگی ات ؛

میدانم چه شبهای شیرینی در انتظار توست .

حافظ از من میگریزد

باید امشب را جشن بگیرم

چشمهایم را میبندم

عکست را در قاب چشمانم به تصویر میکشم

سکوت

سکوت

و باز سکوت

چه شب یلدا یی !

دوست داشتم در این لحظات تو را میدیدم

اشتیاق کلامت را میشنیدم

شوق نگاهت را حس میکردم

میدانم امشب چه شبی ست برای تو

شب یلدا ی توست

شب یلدا

و من در این شب صبح را به انتظار نشسته ام

نفسم تنگ آمده

حافظ را نیمخواهم

فال هایش را نمیخواهم

نیتی ندارم  تا تفالی بزنم

امشب از حافظ هم بیزارم

امشب یاد تو در بند بند دلم بی تابی میکند

امشب در دلت چه جشنی برپاست ...

میدانم که فکرت و ذهنت در جستجوی چیست

میدانم که نام امشب را هزارن بار زمزمه کرده ای

و شاید با شنیدن این نام گونه هایت سرخ شده اند  !

نگو نه که باور دارم دل بستن را

نگو نه که طعم گس عاشق بودن را با تو چشیده ام

 

« من در غم تو تو در وفای دگری

دل من تنگ تو و تو دلگشای دگری

در مذهب عاشقان روا کی باشد

من پای تو بوسم و تو دست دگری »

 

به خودم قول داده بودم از تو سخنی بر زبان نیاورم

 

« این گناه نیست که از تو بگویم ، اگر که هست بریده باد زبانم اگر که از تو نگوید ، بریده باد !»

 

قول داده بودم فراموشت کنم

تا تو آسوده بروی

تا تو آسوده دوست بداری

تا تو آسوده ترکم کنی

ولی نمیدانم چرا امشب اینچنین از تو بی تابم ...

امشب نقابم را پاره خواهم کرد

امشب باز با سکوتم در لحظات یلدا یی تو ؛ فریاد خواهم زد

فریاد خواهم زد

فریاد خواهم زد که خدایا ؛ تا به کی در این مرداب تنهایی دست و پا زدن ؟

تا به کی نقاب به چهره زدن ؟

تا به کی در خلوت خویش اشک تنهایی ریختن ؟

تا به کی به لب لبخند و در دل حسرت داشتن ؟

تا به کی در درون خویش خورد شدن و دم نزدن ؟

تا به کی پوچی ؟

تا به کی سکوت کردن ؟

تا به کی قلم زدن و کاغذ ها را سیاه کردن ؟

تا به کی نالیدن ؟

تا به کی...

تا به کی؟

خدایا ؛ تا به کی؟

تا به کی به تماشای رفتنش نشستن ؟

تا به کی خاطرات را نشخوار کردن ؟

تا به کی لطافت نگاه اول را لطیف ماندن ؟

تا به کی سردی نگاه آخر را به ناباوری نشستن ؟

تا به کی گرمی دستان پاکش را همچون داغی بر دل نگاه داشتن ؟

خدایا ؛ تا به کی؟

امشب چه بی تاب گشته ام

امشب چقدر تنها مانده ام

هیچ کسی نیست ؟

هیچ کسی نیست که درونم را بفهمد ؟

هیچ کس نیست

هیچ کسی نیست که امشب شانه هایی باشد برای باریدنم

و من باز در سخت ترین لحظات تنها مانده ام

و من باز با بغض در گلو مانده ام به انتظار صبح نشسته ام .

خدایا ؛ چرا امشب تمام نمیشود ؟

به کجا پناه برم ؟

به کجا ؟

سر به روی کدامین شانه ها بگذارم ؟

در آغوش کدامین دل درد کشیده ای دردم را فریاد کنم ؟

امشب کدامین سینه ء سوخته ای ، پذیرای آتش درونم خواهد شد؟

چه شب زیباییست امشب !

شب یلدایی تو

و من به انتظار صبح نشسته ام .

به انتظار صبح نشسته ام که  باز جسم خویش را به کارهای روزمره بگمارم تا مرگ روحم را به سوگ ننشیند .

به انتظار صبح که باز با قدم های استوارم عقربه های ساعت را به حرکت کردن یاری دهم .

خدایا ؛ چه درونم تنهاست ...

به دیوان حافظ نگاهی می اندازم ؛ بی آنکه بازش کنم فال خویش را اینچنین زمزمه میکنم  :

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

                                       هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:44  توسط ترانه  | 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 21:56  توسط ترانه  | 

خسته بودم و چهره ام درهم رفته .

روبروی آینه ایستادم

باز هم آینه اخم هایم را به تماشا نشسته بود

آینه همیشه مرا میپاید

وقت خستگی ها

وقت دلتنگی ها

وقت شادی

وقت لبخند ...

راستی ؛ آینه ها لبخند را میفهمند ؟

آینه از ترک های صورت من چه میداند ؟

امروز من به تماشای آینه رفته بودم

آینه تا مرا دید از من رو برگرداند

نیمدانم چرا

امروز که با لبخند آمده بودم

امروز که خواستم همه هم و غم خود را با یک لبخند در مقابل آینه فراموش کنم

امروز چرا آینه با من رفیق نیست ؟

امروز که برای آینه اشکی به ارمغان نیاورده بودم پس چرا آینه از من رو گرفت ؟

میدانم .

امروز آینه ها هم بیتابند

امروز آینه ها دیگر تاب دیدن مرا ندارند

امروز آینه ها هم میدانند که چه برسرم آمده

نمیشود

دیگر نمیشود مخفی کرد

آینه ها خوب میدانند که ترک های چهره ام از گذشت زمان نیست

آینه ها میدانند که بر زمینم زدند و ترک برداشته ام

دیگر آینه ها را نمیتوان فریفت .

آینه سکوت کرده بود .

نمیدانستم چه باید بکنم

من این سوی آینه اشک  می ریختم و آینه همچنان از من رو گرفته بود

اندکی سکوت کردیم .

هر دو مان

هم من و هم آینه

به آرامی آینه را برگرداندم

باور نیمکردم آینه ها هم اشک بریزند

اما آینه خیس خیس شده بود

آینه را که برگرداندم صدای شکستنش را شنیدم

آینه دیگر تاب نیاورد

آینه شکسته بود

و نمیدانست که بازتاب اشکهای من در تکه های شکسته اش دو چندان میشود

آینه نمیدانست

نمیدانست

کاش آینه همچون من ، اندکی مقاوم تر بود
  ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 12:28  توسط ترانه  | 

عکسها خاطره اند...

وقتی کودکیمو تو یه عکس میبینم...

نا خود آگاه میرم سمت  گذشته ها

نمیدونم تا کجا ...

اما حس عجیبی بهم میگه ...

خیلی زود تموم میشه همه امروزمون

اینه که کم میارم

و بیاد روزهای رفته دلم میگیره و میگم :

کاش میشد بر دستان زمان زنجیر بست

کاش میشد بر تنش شلاق زد

تا نتازد اینگونه ...

چون رمنده اسبی یاغی،،، عصیا نگر

کاش میشد همه عقربه ها تبخیر شوند از ذهن زمان

کاش امروز همیشگی بود و هیچگاه نم دیروز را به خود نمی گرفت

کاش خورشید یک صبح  غم انگیزه خسته از این همه تکرار

کمی دیرتر هوس تابیدن کند .

کاش...........

کاش همه امروزهامان بوی کودکی میداد

کاش...کاش...کاش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 18:52  توسط ترانه  | 

 هر آنچه بخواهند مي گويند

هر آنگونه بخواهند مي كنند 

 تو به دل نگير دل ساده!!

مبادا اعتراض كني كه برچسب عاصي بخوري  !

مبادا انتقام بگيري كه مثل آنها ميشوي  كه براي خشنودي خود هر كاري مي كنند !

 كر باش!

 لال باش !

 كور باش!

 تحمل كن و بخند !

همين !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:20  توسط ترانه  | 

چقدرسخته توچشای کسی که تموم عشقت روازت دزدید وبه جاش یه زخم همیشگی روقلبت گذاشت زل بزنی وبجای اینکه غرق کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوستش داری....

چقدرسخته دلت بخوادسرتوبازبه دیواری تکیه بدی که یه بارزیرآواره غرورش همه ی وجودت له شده....

چقدرسخته توخیالت ساعت هاباهاش حرف بزنی اماوقتی دیدیش چیزی جزسلام نتونی بهش بگی...

چقدرسخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتوخیس کنه امامجبورباشی بخندی تانفهمه هنوزم دوستش داری....

چقدرسخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزاربار توخودت بشکنی واون وقت آروم زیرلب بگی:

"گل من باغچه نو مبارک...."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 15:52  توسط ترانه  | 

دلم برای دلم تنگ شده...دلم برای تاپ  تاپ قلبم تنگ شده...

راستش نگران دلم شدم...نکنه دیگه نتونه بزنه؟

راستش دارم حس میکنم دلم یخ زده...قلبم سنگ شده...

یعنی وحشتناک ترین اتفاقی که آرزوداشتم هیچ وقت نیفته...

هنوزچشام می باره امابی دلیل...انگاراین چشادیگه عادت کردن که ابری باشن..

چشام می باره امانه برای کس دیگه ای ...این بارفقط برای خودم...

این دفعه حس میکنم دلم خیلی برای خودم تنگ شده...

تواین همه وقت همه رودوست داشتم براهمه وقت گذاشتم..

احساسات همه برام مهم بود..براهمه احترام قائل بودم الا خودم..

حس میکنم درحق خودم خیلی ظلم کردم...

الان که باخودخودم خلوت میکنم خیلی شرمندش میشم...

وقتیکه ازم میپرسه...

(چرامنودوست نداشتی؟چرامنوداغون کردی؟چرابامن این کاراروکردی؟منی که قراره تاآخرراه باهات باشم...منی که ازهمه تودنیابهت نزدیکترم...ازهمه بیشترعاشق توام...چرااین کاروباهام کردی؟)

وقتی این هاروبهم میگه فقط میتونم سکوت کنم چون حرفی برای گفتن بهش ندارم..

اون راست میگه...من اون روفداکردم..بدون اینکه اجازه این کاروداشته باشم وبرای این کارم یک عمرشرمندش می مونم...

اماتوخلوت تنهایی هام تنهاجایی که سرم همیشه بلنده پیش وجدانمه...

نمیتونه بهم چیزی بگه چون هیچ وقت نذاشتمش زیرپام...

بازحرف دلم روگوش نکردم تاپیش وجدانم سربلندباشم...انگاروجدانم یه جورایی خدای دوم منه...

هرشب قبل ازخواب بهش جواب پس میدم..

مبادادلی روشکونده باشم...مباداکسی رورنجونده باشم..

مباداحرفی زده باشم که کسی ازم دلخورشه؟

هروقت که شرمندش نبودم باوجدانی آسوده می خوابم..

حالاتواین میون اگه کسی دلم روشکوند...اگه کسی منورنجوند...

اشکال نداره حتمادلیلی داره برای این کارش...به جزیه نفر...

کسیکه تانبینم خداجواب کاری روکه درحق من کردروتوهمین دنیانشونش بده...نمیتونم ببخشمش...

نمیتونم...

خدامنوببخشه...اماشایدهنوزاونقدردلم بزرگ نشده که بتونم ببخشمش..

امیدوارم یه روزدلم بشه اندازه یه دریه...امافعلاکه اندازه یه گنجشک کوچولو می مونه..

خدایا فقط منوببخش....

فقط همین.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:12  توسط ترانه  | 

نمی دانم دلم گم شده یااونی که به اودل سپردم...

نمیدانم عشقم گم شده یامعشوقم....

نمیدانم اعتمادبیجاکردم یابیجابه من اعتمادکردند...

نمیدانم لیاقت اورانداشتم یااولایق من نبود...

نمیدانم من درحق عشقمان خیانت کردم یااو...اوقدرندانست یامن...

نمیدانم خدااین راقسمت ماکردیاماخودقسمت رارقم زدیم...

نمیدانم چراوقتی دل بستن سهل است دل کندن آسان نیست....

نمیدانم خدابه مادل داد تاازدنیاببریم یادنیاراداد تادل بکنیم...

هنوزنمیدانم بااوبودن سخت است یابی او..

تحمل جای خالیش درتک تک لحظه هاسخت تراست یا....

نمیدانم شکستن غرورم سخت است یاشنیدن صدای شکستن قلبم...

نمیدانم توبه من عشق راآموختی یانفرت را...

نمیدانم که بگویم چراآمدی؟یابپرسم چرارفتی؟

من نمیدانم توبه من بگو؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:58  توسط ترانه  | 

یه غریبه پامیذاره روی جاده های تردید

یه پرنده پرمیگیره زیرسایه های خورشید...

                          یه مسافرعزیزی داره آرزوی رفتن

                          داره می رسه به پایان نمیده تن به شکستن...

یه هوای تازه میخوام برای نفس کشیدن

واسه نوشتن ازشب طرحی ازغروب کشیدن...

                         تودلم پرازغروره دل من یه دنیانوره

                          اماافسوس همه عالم واسه من سوت وکوره...

من واین دل شکسته توشبای گنگ پاییز

می خونیم ازغم ودوری که بشیم ازگریه لبریز...

                       من وفرداودل من روزای خوشی نداریم

                        ماچه تنهاوغریبیم همیشه چشم انتظاریم... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 16:4  توسط ترانه  | 

 

تنها یی را دوست میدارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:3  توسط ترانه  | 

 

                            قاصدک منو ببین توی این دنیا اسیرم            قاصدک بامن بمون بدون نگات میمیرم

قاصدک تندیس مرگو من دارم بی تو میسازم

                                  قاصدک پرام شکسته کاری کن تاپربسازم

قاصدک باغم میسازم چون دلم بدجوری مسته

                                  امابی چشات نمیشه جون من به اونابسته

قاصدک سیاهی هارومن واست بارنگ میسازم

                                    صدات رونده به هیچ کس که بااون آهنگ میسازم

قاصدک دلم گرفته دوس داره واست بباره

                                 اماروبرگ نامه حرف دلگیری نداره....... 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 11:23  توسط ترانه  |